"جاده اسم منو فریاد میزنه..."
خدا گريه مسافرو نديد
دل نبست به هيچ كس و دل نبريد
آدما براي دوري از ديار
جاده رو براي غربت آفريد
جاده اسم منو فرياد ميزنه
ميگه امروز روز دل بريدنه
كوله باري كه پر از خاطره هاست
روي شونه هاي لرزون منه
از تموم ادماي خوب و بد
از تموم قصه هاي خوب و بد
چي برام مونده به جز يه خاطره
نقش گنگي تو غبار شیشه پنجره
جاده آغوشش و وا كرده برام
منتظر مونده كه من باهاش بيام
قصه تلخ خداحافظي رو
مي خونم با اينكه بسته است لبام
پشت سرگذاشتن خاطره ها
همه عشقهاودلبستگيا
خيلي سخته ولي چاره ندارم
جاده فرياد ميزنه بياااااا....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۰ ساعت 21 توسط عسل
|
خودم : تنها