دستم بگیر ، خسته ام از ظلم روزگار
طوفان مرگ می وزد از گوشه و کنار
با خامه یی شکسته به کنجی خزیده ام
در گفت و گوی آینه هم لب گزیده ام
می ترسم از سکوت شب تیره ، روز کو ؟
پایان عمر واژه ی سرد هنوز کو ؟
آلاله های دشت ، در این خشک سال مرگ
گشتند در فراق بهاران ، سیاهبرگ
من نیز در فراق تو گریانم ای بهار
دستم بگیر ، خسته ام از ظلم روزگار !
طوفان مرگ می وزد از گوشه و کنار
با خامه یی شکسته به کنجی خزیده ام
در گفت و گوی آینه هم لب گزیده ام
می ترسم از سکوت شب تیره ، روز کو ؟
پایان عمر واژه ی سرد هنوز کو ؟
آلاله های دشت ، در این خشک سال مرگ
گشتند در فراق بهاران ، سیاهبرگ
من نیز در فراق تو گریانم ای بهار
دستم بگیر ، خسته ام از ظلم روزگار !
"مریم"
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۷ ساعت 15 توسط عسل
|
خودم : تنها